اصلا حواست به من نیست...دوسم نداری....اصلا ب فکر من هستی؟؟
با سیبیلا و ریش سفیدش میخنده و چشمای رنگ میشی اش انگار ی هاله مروارید میاد...
بعد اون حرص میخوره متقابلا ی چروک ریز میاد گوشه چشاش
دو دقیقه بعد میخاد سبزی خرد کنه میاد بالاسرش با همون چشمای میشی ش ک برق میزنه میگه مواظب باش ب دستت نخوره
انگار خجالت بکشه همونجور ک سرش پایینه میگه نه نمیخوره...
با همون چشمای میشی ش اومده انژیو کنه ...
زنگ زده پشت تلفن ...میگه یه عالمه گریه کردم ....
حتما یه دنیا چروک دیگه به گوشه چشاش اضافه شده...
پدر بزرگ و مادربزرگمو میگم.....:)
پ.ن: خوشبحالشون....خدا حفظشون کنه...برکتن...
برچسب:
نویسنده: یوسف کوشکی